هر نیمه شب پنهان نکن بی خوابی ات را

 

هر نیمه شب پنهان نکن بی خوابی ات را

بگذار بر روی زمین بی تابی ات را

 

                    درکوچه باغ ِ شعر دنبال چه هستی ...!؟

شبها کم آورده تو و بی خوابی  ات را

 

  فرصت نده بر اشک هایت نیمه شب ها

  پاییز با خود می برد شادابی ات را

 

  قلبت اگر آتش گرفته بار دیگر

از دیگران پنهان نکن کمیابی ات را 

 

 عمری به این منوال رد شد بـــدتر از بــَد

با هیچ کس قسمت نکن بی تابی ات را

 

 فردا سپیده با نگاهـــش می نوازد

درچشم هایت آسمانِ آبی ات را

 

 هر نیمه شب پنهان نکن بی خوابی ات را

تنها گذر کن کوچه ی مهتابی ات را ...

 

/ 166 نظر / 122 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هزاران گنج

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزترینم عالییییییییییییییی بود عشقم[بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][گل][بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][گل][بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][گل][بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][گل][بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب][گل]

بروبکس بهشت

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است نه در ان بالاها مهربان، خوب، قشنگ چهره اش نورانیست گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد او مرا می خواند، او مرا می خواهد http://brobaksbehesht.lineblog.ir

داداش حبیب

با سلام خدمت ابجی خوب و مهربوتم ابجی فرنگیس عزیز تشکر بابت کامنت قشنگتون و همین طور کامت شما در مورد پورفسور سمعیی جالب بود و همین طور برایم تازگی داشت ممنونم از دعای خیرتون ایشا که بشه برم مشهد ایشا ایشا. در مورد کامنتهای دیگه هم عرض خواهم کرد در مورد شعر شما که نقد و تحلیل شد هم بگم خواهش میشه من تا اونجای که میدونستم و یاد گرفته بودم از استادهای خودم به شما گفتم هر چی بوده وظیفه ست امیداروم برای شما هم هفته هوبی باشه ایشا ایشا ایشا

سعیده

کی برا من دعا میکنه ؟؟؟ ههه

سعیده

اگر به خود عادت بدهیم که از دیگران انتظار نداشته باشیم کشندگی انتظار را نیز کشته ایم ...

سعیده

امام جواد(ع): بدان که از ديد خداوند پنهان نيستي پس بنگر که چگونه هستي!

سعیده

شهادت مظلومانه جوانترين شمع هدايت و نهمين بحر کرامت، تسليت و تعزيت.

سعیده

یازدهمین شعر از دفتر «ماهیچ، مانگاه» : كاج هاي زيادي بلند. زاغ هاي زيادي سياه‌. آسمان به اندازه آبي‌. سنگچين ها ، تماشا، تجرد. كوچه باغ فرا رفته تا هيچ‌. ناودان مزين به گنجشك‌. آفتاب صريح‌. خاك خوشنود. چشم تا كار مي كرد هوش پاييز بود. اي عجيب قشنگ! با نگاهي پر از لفظ مرطوب مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ‌، چشم هايي شبيه حياي مشبك ، پلك هاي مردد مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر ! زير بيداري بيد هاي لب رود انس مثل يك مشت خاكستر محرمانه روي گرماي ادراك پاشيده مي شد. فكر آهسته بود. آرزو دور بود مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند. دركجاهاي پاييزهايي كه خواهند آمد يك دهان مشجر از سفرهاي خوب حرف خواهد زد؟ ..... سهراب سپهری ....