موج های فیروزه ای

 

سال ها ی کودکی دل ز غصّه دور بود
ماهی خیال من حوضش از بلور بود

یک درخت سبز بود ، زیرِ سقف آسمان
من به گهواره ای ، گربه ای کنارمان

ناگهان شبی بلند ، از سرم عبور کرد
بند گهواره را ، تاب داد و دور کرد

برگ های خسته را ، دسته دسته باد برد 
قصّه های خوب را ، مادرم ز یاد برد

سال ها گذشته باز ، حوض خالی ، آب نیست
گهواره ام کجاست ؟ خواب هست و تاب نیست

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۸ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین