موج های فیروزه ای

 

هر بار خواستم چای بریزم نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتم نشانده ای

 

تنها دلم خوش است به اینکه یکی دو بار

با واسطه "سلام" برایم رسانده ای

 

حالا صدای من به خودم هم نمیرسد

از بس که بغض توی گلویم نشانده ای

 

دیدم که شهردوباره پر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای 

بدبخت من...

فلک زده من...

بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین