موج های فیروزه ای

هر چه باشی شیردل ؛گـَــردون شکارت میکند

هرچه قَــدر باشی عزیــز ؛ ایـّام خـوارت میکند

هرچه باشی هست از مـال و منـال و اِحتشام

گوشمـــال زندگانی هوشیــارت میکنـد

آن لب زیبـــا که داری بـر مــَلال دیگــران

خود به خود ؛ دست طبیعت اشکبـارت میکند

 

چون رّدو قبول همه در پـرده ی غـیب است

هرگز کسی را نکنی عیب ؛ کـه عیب است!

گــَر سرافرازی تو خواهـی با همه یکرنگ باش

قالی از صد رنگ بـودن زیر پا افتاده است.

به دوست گــَرچه عزیز است راز دل مگشــا

که دوست نیــز بگوید بــه دوستـان عزیز!

گیــرم که خـلق را با فـریبت فریفتی!

با دست انتقام جوی طبیعت چه میکنی؟!

 تیــغِ  بـــُرّان ؛گــر به دستت داد چـرخ روزگار

هر چــه میخواهـَـی بِــبــُر؛ امــّا نبـــُر نــان کسـی.

زَهـــر است عطای خلق هرچند دواباشد

حاجت زکه می خواهی جایی که خداباشد.

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۱ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()

             

خودرا شبـی در آینــه دیـدم دلـــم گـرفت

ازفکـــر اینکــه قـــَد نکشیــدم دلـم گـرفت

 

ازفکــراینکـه بـال و پـری داشتـم ولـی

بالاتــرازخـودم نپــریـدم دلــم گــرفت

 

ازاینکــه باتمـــام پـس انــداز عمــرخـود

حتــی ستـــاره ای نخریــدم دلـــم گـرفت

 

کــم کــم بــه سطــح آینــه ام بــرف مینشست

دستی بـه مــوی سپیــدم کشیــدم دلـم گـرفت

 

دنبال کودکی؛ که در آن سـوی بــرف بود

رفتــم ولـی بـه اونــرسیـدم دلـم گــرفت

 

نقــاشی ام تمــام شـد زنــگ خـانه خـورد

مـن هیـچ خانـه ای نکشیـــدم دلـم گـرفت

 

شاعــر کنـار ِ جـُو  ؛گــذر عمــردیــد و من

خــودرا شبــی در آینــــه دیــدم دلـم گــرفت.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٢٦ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین