موج های فیروزه ای

ساقـی به پیــاله باده کم میـریـزی

این میــکده را چرا به هم میـریـزی؟

از روز ازل که دل بــه آدم دادند

فریاد زدم پیــاله دستم دادند.

  دل شیشه و چشمان تو هر گوشه بـَــرَنــدَش

مستــَند!مبادا که به شوخی شِکنندَش

 شکستــم توبه را از بس شِکـَـن در زلف او دیدم

دل سـاقی شکست از من چه بشکـن بشکـن است امـشب.. 

 

کاش می آورد مستـی هرحـرامی چون شـراب

آن زمان معلوم می شد در جهـان هوشیـار کیست....

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۸ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()

 

آن روز که سقف خانه هاچوبی بود                  گفتار و عمل درهمه جاخوبی بود

امروز بنای خانه ها سنگ شده                         دلها همه با بنا هماهنگ شده

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٧ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()

 

چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز دوباره ،بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند؛
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی تورا نوشته‌ام
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین