موج های فیروزه ای

دلم از میل گناه پاک نگـه داشتـه ام

با مِی و بـاده چه سرمست نگـه داشتـه ام

 

سخن عشق در این گنبد دوّار نـَمانـد

من به گوش کــَرِ افلاک نگـه داشته ام

 

گـوهر مِهـر تو را نیک نگـه میدارم

در میان دل پـُرخون نگه داشته ام

 

تا که شاداب بمانـَد گـُل ِ رخسار تو را

در دل دیده ی نمناک نگـه داشتـه ام

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳۱ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

ژاپنی ها میگویند:عشق ساکت است اما اگرحرف بزند از هرصدایی

بلندتر است .

 فرانسوی ها میگویند:عشق پارچه ی گلدوزی شده ایست که

طبیعت آن را آراسته و تخیل؛نقش و نگار آن را ترسـیم میکند. 

ایتالیایی ها میگویند : عشق یعنی ازدست دادن تو.

 ♥

 ایرانی ها میگویند: عشق سوء تفاهمیست  بین دو احمق

که بایک بخشیدن تمام میشود......!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢۸ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

 لای موهایت همیشه یک گــُل سرداشتی

لاغر و ساده ولی چشمان محشرداشتی

زندگی اما برایم خواب دیگردیده بود

با رژ قرمز کنارش؛شالی از پــَرداشتی

بی قراری های من رسواترم می کرد و تو  

شاعر گم کرده راهی دست ِآخر داشتی

خوش خیالیهایم از این با تو بودن بس نبود

من میان این همه مهره تو بد برداشتی

سالهایم میگذشت و داغ تو جان می گرفت

فکر اینکه این همه مدت چه در سرداشتی ؟؟!..

تا که روزی کودکی دیدم کنارت ...لعنتی!!!

غرق چشمانش شدم !حالا تو دختر داشتی ..

دیدمت اما نگاهت سرد آمد سمت ِمن

ساده تنها رد شدی یا دیده ی تر داشتی ؟

بانگاهی وقت رفتن تلخ فهماندی به من

عاشقم بودی ..ولی یک یار دیگرداشتی

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٦ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

آن  گُـل ِ نازک بدن ؛ گیسو به دوش انــداختـه

                   زان به دوش انداختن ؛ خـَلقی به جـوش انـداختـه

با گل ِ رخسـار ؛ آن شیرین لب ِ سیـمیـن بـدن

                           داغ ؛ انـدر لاله های گـُل فـروش انــداختـه

حاجتـی سـازد روا هــرتابِ  مویـش ای دریغ!

                            حاجت ما را چرا در پشت گوش انـداختـه...؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢۳ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

      

   چشم ها نامرد و دل ها پــُر دغـَل

                                      سینه ها سرشار از جنس بــَدل

    مهربانی؛ همدلی؛ عشق و امیـد

                                    دسته جمعی رفته اندازاین محـَـل 

     مستی یک کاسه دوغ روستا

                                   در مـَذاقم خوش تر از جام عسـل 

      برسرگورم به جــای تاج گل

                                         لالـه ی وحشی بیاور یک بغل 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

من نمی گویم که ای یزدان پاک ؛

گنج و سیم و زَر فراوانم دهی

 

یا کــَرَم فرموده و در زندگی ؛

حشمتی همچون سلیمانم دهی

 

یا که بعد از مـرگِ من در آن جهان ؛

غـُرفه در بالای رضوانم دهی

 

بلکه خواهم آنچه را دادی به من؛

گیری ..و یک ذره ایمانم دهی!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

در ذهن کو زه ها چه  هوسها گذشته است
آیینه از مقابل دریا گذشته است

دنیا چرا به گرد حقیقت نمی رسی؟
امروز با بهانه ی فردا گذشته است!
 

تو ماهی سرابی و عمریست کارمن
از کوچه های تنگ تماشا گذشته است

ای موج سر به صخره ی ساحل بزن ،برو
عمریست آب  از سر دریا گذشته است.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

آرامش یعنی :

هنر ِ نیندیشیدن به انبوه مسائلی است که ارزش فکرکردن ندارند 

 دیروزکه به خاطره ها پیوست

نگران فرداها نیز نباش

از گندمزار ِمن و تو مشتی کاه میماند

برای بادها.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۱ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

  غم که می آید در و دیوار شاعر می شود

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود

 ♫

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

 ♫

تا زمانی با توأم ، انگار شاعر نیستم

از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود

باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟

تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود

 ♫

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم

از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٠ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

ساقـی به پیــاله باده کم میـریـزی

این میــکده را چرا به هم میـریـزی؟

از روز ازل که دل بــه آدم دادند

فریاد زدم پیــاله دستم دادند.

  دل شیشه و چشمان تو هر گوشه بـَــرَنــدَش

مستــَند!مبادا که به شوخی شِکنندَش

 شکستــم توبه را از بس شِکـَـن در زلف او دیدم

دل سـاقی شکست از من چه بشکـن بشکـن است امـشب.. 

 

کاش می آورد مستـی هرحـرامی چون شـراب

آن زمان معلوم می شد در جهـان هوشیـار کیست....

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۸ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

آن روز که سقف خانه هاچوبی بود                  گفتار و عمل درهمه جاخوبی بود

امروز بنای خانه ها سنگ شده                         دلها همه با بنا هماهنگ شده

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٧ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز دوباره ،بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند؛
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی تورا نوشته‌ام
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین