موج های فیروزه ای

حافظ هنوزاصرار دارد خبر خوشی در راه است !

تو

 کجای دنیای منی که هرچه می آیی نمیرسی؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٩ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست، 

  محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

 تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم 

تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست؟

  شب که آرام تر از پلک، تو را می بندم 

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

در ناودانها شُر شُر باران بی صبری است
وآسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است


وکفشهایی منتظر در چارچوب در
با کوله باری مختصر لبریز بی صبری است


در پشت شیشه می تپد پیشانی یک زن
در آن تب ودردی که مثل زندگی جبری است


وبا سرانگشتی به روی شیشه های مات
باز هم دوباره  می نویسد : " خانه ام ابری است " 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٢ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 صبح است و گل در آینه بیدار می شود

                        خورشید در نگاه تو، تکرار می شود

چشمی که روی سینه ی مـِهـرتو خفته بود

                        با دست های عشق تو، بیدار می شود

پر می کنی پیاله ی من از محبت و باز

                           جانم پر از عصاره ی عشق  می شود

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٧ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 بیــا در یک شب آرام و مهتـاب

کمی هـم صحبت یک یـاس باشیم

اگـر صد بار قلبی را شکستیـم بیـا یک بار بااحساس باشیم

بیـا مانیـز مثـل روح بــاران

بــه روی یک رُز تنهــا بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد کمی رویای نیلوفربکاریم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 عاقبت یک روز میفهمی که بد تا کرده ای 

بی جهت،ساحل نشسته ترک دریا کرده ای 

 

لذت امواج دریا،گر چه گیرد راحتی ..! 

اما با طوفان آن آرام پیدا کرده ای

 

ساحل دریا اگر زیباست ،دریا علت است

این سبب را پس چرا اینگونه حاشا کرده ای 

 

در پی یک لحظه آرامش به دریا آمدی 

ترک آسایش برای روز فردا کرده ای

  

نازنینم از زیان این سفر تلخی نکن

تو تجارت با دل و اعماق دریا کرده ای

با آرزوی روزهای فیروزه ای و پراز آرامش برای شما

             

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٠ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

 

هر بار خواستم چای بریزم نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتم نشانده ای

 

تنها دلم خوش است به اینکه یکی دو بار

با واسطه "سلام" برایم رسانده ای

 

حالا صدای من به خودم هم نمیرسد

از بس که بغض توی گلویم نشانده ای

 

دیدم که شهردوباره پر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای 

بدبخت من...

فلک زده من...

بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٧ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()

حوض قلم کار  دلت ،حیران کاشی هاست

معماری آغوش تو ایوان کاشی هاست

آنقدر تنهایم که مثل خانه ای متروک

تنها امید من تن رقصان کاشی هاست

اسلیمی ابروی من راز شبی خاموش

چشمم هزاران رنگ چون دکان کاشی هاست

بر گردنم آویز کردم سنگهایی را

تلفیقی از سبزآبی در جان کاشی هاست

بیاپیشم بمان ای عشق .. ای تنگاب آبی رنگ

که ماهی درون حوض در دامان کاشی هاست

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس ۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین