موج های فیروزه ای

فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد
بعد از این دیدن او فرض محالت باشد

از خدا ساده بپرسی که تو اصلاً هستی؟
گریه‌ات باعث تکرار سوالت باشد.....

چمدان پــُر بکنی خاطره‌ها را ببری
عکس‌هایش همه‌ی عمر، وبالت باشد

روز و شب قصه ببافی که تو را می‌خواهد
باز پیچیده‌ترین شکل خیالت بشد

توی تنهایی خود فکر مسکّن باشی
قرص اعصاب فقط چاره‌ی حالت باشد......

«ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری»
قسمت ما نشد این عشق... حلالت باشد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()

 تـــــــو بارون کــــه رفتــــــــــــی.... 

این شعر یادگاری از بهترین دوست زندگیم علی آقا هست که توی روز بارانی از پیش مارفتندروحشون شاد.

 

بگذارید بگریم، به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

 

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

 

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم  کشتی طوفانی خویش

 

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

 

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

 

ما بسی قصه ی عشاق شنیدیم ولی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

 

رویـــــــــا هایم را به سمسار دادم

 

پشت شیشه ی مغازه اش نوشت

 

کابوس هـــــــــــــــــــای عاشقانه

 

به قیمت جــــــــــــــــــــوانی

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()

نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشد

نه !

او هم مثل من

کسی را برای شنیدن ندارد؛

رادیوی قدیمی خانه مادربزرگ...!

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط ๑۩۞۩ فــرنـگیـس۩۞۩๑| نظرات ()



      قالب ساز آنلاین